سفرنامه

تعرفه تبلیغات در سایت
بسم االله وباالله علی مله رسول الله

جالبترین قسمت سفرهای مشهد اینه که تا مدتها زیارت نامه بارها بارها توذهنم مرور میشه ☺

ازفرودگاه شروع میکنیم....تک و تنها راهی بودیم با دانشگاه...فکرشم نمیکردم استیودنت های دیروزم توبخش همسفرهای خوب امروزم باشن...خیلی خووب بود...هرگونه مسخره بازی دریغ نکردیم...

به محض رسیدن به هتل سریعا به حرم رفتم...هتل وحرم ۵تا ده دقیقه بیشتر فاصله نداشتن....هوا سرد نبود انچنان...زیارت و دعا...دلتنگی و گله و شکایت...یگ شنبه هم به همین منوال گذشت و حرم هتل برنامه اصلی من بود و اب پرتقال خوردن هم زنگهای تفریح....تنها خریدم هم زعفران بود که گرون ترین و مرغوبترین رو خریدیم...اما درجهت تشخیص کیفیت تادلمون خواست زعفران چشیدیم و خوردیم و از سردی مزاج جلوگیری کردیم😂

تا شد دوشنبه....واقعه دوشنبه ظهر سرنماز به حدی بود که شاید اگر چندتا سکته میزدم جای تعجب نبود....داغون بودم...درضریح رو بسته بودند تا ۲۴ ساعت برای مرمت و تعمیر....رفتم کنارپرده ای که تنها راه ممکن بود به ضریح نشستم...وقتی به خادم مسول خودم رو معرفی کردم و گفتم که چقدر احتیاج دارم به دیدن اقا...تنها چیزی که گفت این بود....اگر مرد بودی میتونستی بیایی داخل چون همه مردن...نمیتونم اجازه بدم بیایی....داغون بودم...دست وپای جان نداشتن....یه صندلی گذاشتم و اون گوشه نشستم....نشستم...گریه میکردم....ازغصه ی مادرم گریه میکردم ...ازترس اینکه من اونجا نیستم ممکنه جه بلایی سرش بیاد داشتم دق میکردم...پرواز نبود که بتونم خودمو تواون ساعت بهش برسونم....اشتهام کور بود و نزدیک به ۶ ساعت مات و خیره و گریان انجا نشستم....نفهمیدم خیلی نشستم تا این که خادمها جویای احوالم شدن...بساطم رو برداشتم گفتم بروم نزدیک نماز مغرب بود .‌.چیزی بخرم بخورم...ازباب للجواد رفتم گفتم حداقل یه سالاد اماده هست..رژیم کارخوردن منو سختتر کرده بود....توی این جندروز فقط تونستم جوجه بخورم...😑

انجا جیزی نیافتم...روبروی حرم باب الجواد یه فست فودی بود...رفتم پایین زده بود همبر ۵ تومن....یاخدا...نگاه قیمت ها کردم دیدم همه زو هم بخرم روی هم رفته کمتر از ۱۰۰تومن میشه...ترسیدم از کیفیت مواد غذاایی..اومدم برم اقاهه گفت خانم بهتون تخفیف میدم....بیشتر ترسیدم ...گفت نه ممنون گفت چرا؟گفتم جون تخفیفم میخوای بدی 😄😄

گفتم باخودم بعدنماز میرم هتل خوشگل میکنم میرم همون رستوران همیشگی تواحمداباد که میرفتم....یا میرم سمت هویزه یا سجاد...یا وکیل اباد...یا دانش اموز....با حالتی بی جون نماز مغرب رو خوندم...دیدم سزماخوردگیم‌بدتز شده و رفتم اب پرتقال زدم دیدم نه توان رفتن دارم نه ماندن...بعداز رسیدن به هتل از فزط خستگی وناراحتی خوابم برد‌..ان یکی هم اتاقی اومد بیدارشدم باهاش رفتم جوجه خوردم....اووف جوجه بازم...دوباره که اومدم بالا خوابم برد...اما از کابوس های عحیب میپریدم....صبح نماز صبح‌گفتم درضریح باز میشه رفتم و وقتی زیلرت کزدم که کمتز از ۳۰ نفرکنار ضریخ بودن.‌..نماز صبح خوندم و جلوی ضریح میخ نشستم و هرچی بود و نبود گفتم ...و تا دیدم دوساعت گذشته راه افتادم به سمت هتل...روزاخر بود باید وسایلم رو جمع میکردم و توی پذیرش میذاشتم...به فاطمه زنگ زدم کجاست؟گفت میادد...اومد برام غذای حرم اورده بووود.....غذاروبسته بندی شده گرفتم...خیلی حس خووبی بود باار اول سوغاتی ازاینا ببری ازحرم خونه...

همیشع صبحونه جمعه ها یا شیرینی اعیاد میبردم....یا نخ پرچم حرم که خودم گرفته بودمش و بوسیدمش یا....

این دفعه غذای حرم بود...اما نذاشتن بریم داخل....من وفاطمه حرکت کردیم ازجاهایی سردراوردیم که هیچ وقت ندیده بودیم.....بعد دوباره رسیدیم یه در دیگه حرم تقریبا یه دورقمری دورخودمون زدیم و سرازبست شیخ طبرسی دراوردیم...اونجابود که دل خادمان به رحم امد وماروبااین غذآ به داخل راه دادن....

وبعد هم دراخرناهارهتل روبافاطمه خوردم و اب پرتقال و اب انار زدیم و فاطمه رفت...منم برگشتم شیرااز....

هنوز که هنوزه خوابهای مشهد و دلتنگی ها میان سراغم

اما امام رضا یکی دوتا ازحاجت هامو داد...

هرچندکه برگشتم مادرم دستاش صحرای کربلا بوددو دلش پرخون....اما سعی کردم عادی باشم و لیختد بزنم و براش همون ثمرهمیشگی باشم....

این استرس ها باعث شده ۲۵ روز مریضی رو بکشه که تاحالا ندیده بود و ندیده بودم اینگونه مریض باشه...

التماس دعای زیاااد

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 0:48
برچسب‌ها :